۲۰۰۸/۳/۸

داستان تو

تو حق داری بدانی قصه ام را
واندوهم و رنج بی شمارم

بيا بشكن سكوت سينه ام را
وبنگر آنچه را در سينه دارم

تو يك عشق بلند جاودانی
تو تنها برگ سبز افتخارم

منم آن مادر ديوانه تو
كه جز طفلی در اين دنيا ندارم

ولی از روی جبر زندگانی
تو را يك شب به دريا می سپارم

تو را ای قوی زيبای بهشتی
تو را ای موج گرم انتظارم

و تنها می توانم در فراغت
لبم را بر لب دريا گذارم

***
از آن شب ساليانی رفته بر ما
و من در ساحل دريا اسيرم

اميد آنكه روزی باز گردی
به آغوش پر از درد ضميرم

ز اوج آسمان تا قعر دريا
دمادم می رسد بانگ صفيرم

كه ای رويای من بشتاب بشتاب
كه دارد می رود از كف خميرم



ناهيد صابری
تاريخ ويرايش : ۱۳۸۶/۱۲/۲۰

2 comments:

سينا گفت...

اين شعر عجيب زيباست.

Nahid گفت...

mamnoon agha sina.